✨𝑴𝒆𝒍𝒐🩷

𝑱𝒖𝒔𝒕 𝒍𝒆𝒔𝒔𝒐𝒏 𝒕𝒐 𝒎𝒚 𝒎𝒆𝒍𝒐𝒅𝒚

اول ی مقدمه کوتاه بگم ک بفهمین قضیه چیه

ما قرار بود بریم ی اردوگاه مربوط ب سپاه

متاسفانه اسمش یادم نیست :/

۹۰٪ شهید هاشمی‌نژاد بوده😂

خوب داشتم میگفتم

فاطمه (خواهرم) وقتی فهمید قراره برم اردوی شبانه توی اون اردوگاه ب شوخی گفت قراره بهتون شام ساچمه پلو بدن

منظورش این بود ک قراره تو برنج ساچمه بزارن😂😂

منم تو راه رفت ب دوستام گفتم😂

(پ.ن: ساچمه همون گلوله های توی تفنگ بادی هست)

(پ.ن2:ساچمه پلو واقعا ی غذاست و من نمیدونستم تازه فهمیدم:/)

********

اکثرا میدونین ک من و دوستام 4 تا بودیم و هیچوقت با بقیه نبودیم

اینجوری بود ک خیلی نامحسوس اتاقا پر شد و ما 4 نفر یکهو وسط راهرو تنها موندیم و فهمیدیم اتاقی نیست ک ب ما برسه :/

در حین ناامیدی ک قراره مارو جدا کنن مدیر عزیزمون ب دادمون رسید و گفت برین فلان اتاق با انسانی ها

کلا ۵_۶ نفر بودن با ما میشدن تقریباً ۱۰ نفر

با ۶_۷ تا تخت دو طبقه خالی

عملا شانس بهمون رو کرده بود آخه انسانی ها سوگلی های مدیر بودن :)

(پ.ن:بنده در ی مبارزه کاملا جوانمردانه! تکرار میکنم جوانمردانه! برای تسخیر تخت بالایی کنار پنجره، کوله و وسایلم رو از وسط اتاق پرت کردم روی تخت و با لبخند پیروزمندانه قید کردم اونجا مال منه :)))

خلاصه بعد ی سری تدارکات و برنامه ها ساعت ۱۰ شب شد و ب دستور مدیر جان خاموشی زدن و مارو مجبور کردن بریم بکپیم :/

من خوابم میومد😂😂

ولی دوستام میگفتن فقط امشب اینجاییم و نتمرگ :/

منم نتمرگیدم :|

ساعت ۱۱:۳۰ زوری برق رو خاموش کردیم

و هرکس روی تخت خودش بود

من و جد ی تخت، من بالا اون پایین

فاطمه و سارا ی تخت، فاطمه بالا سارا پایین

لامپ خواب با رنگ قرمز دقیقا بالا سر و تو چشم من بود :|

و هرکار کردم بقیه نزاشتن خاموشش کنم😒

توی سکوت بودیم ک بچه های انسانی گفتن جوک بگیم؟

ماهم قبول کردیم

فاطمه ی جوک گفت و بحث رسید ب گرده افشانی😂😂

(این قضیه داره ک تعریف نمیکنم 😂😂)

من برای جمع کردن بحث گفتم

من+ ، فاطمه - ، بچه های انسانی#

+بچه ها بهمون ساچمه پلو ندادنا😂😂

-😂😂😂عه راست میگی

#ساچمه پلو چیه؟

-زهرا گفت قراره بهمون ساچمه پلو بدن چون آمدیم اردوگاه نظامی 😂😂

#عجب 😂😂

-اره دیگه الان من ساچمه پلو میخوام چرا ندادن؟!😂😂

فرض کن تو برنج واقعا ساچمه باشه😂😂😂

#😂😂😂

سارا:فاطمه ساکت شو آنقدر ساچمه ساچمه نکن! الان احمدیان میاد ها 😬😬😬

-اون بیاد میشه خمپاره پلو😂😂

سکو‌تـــــــی مرگبار در پس خنده های فاطمه………

نجوایی ریز از سارا ک میگفت فاطمه

-😂😂😂چیه هی فاطمه فاطمه میکنی؟!😐

(من مشکوک شدم:|)

#خانوم احمدیان اینجاست :|

نیم خیز شدم و دیدم دقیقا کنار تخت فاطمه و سارا ، احمدیان مثل جن وایستاده و نور قرمز لامپ خواب رو صورتش و لباس خواب مشکیش افتاده بود و چشمای سفیدش ک برق میزدن ب فاطمه خیره شده بود 🙂

(پ.ن: احمدیان چشماش سبز روشن بود و عملا تو نور سفید دیده میشد :/)

کاملا آرام به حالت عادی خودم برگشتم و سعی کردم زیباترین فاتحه رو برای فاطمه بخونم 🙂

فاطمه هم با ۴۰s تاخیر نسبت ب من نیم خیز شد و پایین تخت رو نگاه کرد بعد دستش رو گذاشت رو سرش و خاطرات زندگیشو مرور کرد 🙂

گویا احمدیان جان ی سر تکون داد و رفت 🙂

****بعد از رفتن احمدیان …****

منفجر شدن از خنده🤣🤣🤣🤣🤣

+ من ،- سارا ،/جد ، #انسانی ها

فاطمه با دو دست دهنشو گرفته بود و می‌خندید و از خنده اشکش در آمده بود😂😂

+فاطمه خدایی همه جا باید یکی جلوی دهن تورو بگیره خودت نمیتونی؟!🤣🤣🤣

-فاطمه چرا نمی‌فهمی هی با لگد میزنم ب تختت هی میگم فاطمه حالا خوبت شد!؟🤣🤣🤣🤣🤣

/ینی احمدیان آمد کنار تختش من چشمامو بستم دیگه نبینم🤣🤣

#خیلی شانس آوردی هیچی نگفت و رفت اگه نمیگفتم اینجاست وضعت خراب تر میشد😂😂😂😂

*******

و اینجوری شد ک احمدیان ب خمپاره تبدیل شد و فاطمه تا هفته بعد ک دفتر کارش داشت جلوی احمدیان ظاهر نشد :)

اینم بگم ک با دیکتاتوری های من همه بچه ها ساعت ۱۲ خوابیدن منم بالاخره لامپ خواب رو خاموش کردم و در دقایق اول بستن چشمام خوابیدم 😁😬

Tags : Memory📖
۱۴۰۰/۰۳/۰۷
20
𝑴𝒆𝒍𝒐𝒅𝒚🎧

Bio

𝑰𝒇 𝒀𝒐𝒖 𝑪𝒂𝒏'𝒕 𝑭𝒍𝒚 , 𝑳𝒆𝒔𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒐 𝑴𝒖𝒔𝒊𝒄🎵🎶
𝓦.𝓑 :𝟣𝟥𝟫𝟫/𝟢𝟦/𝟤𝟢
𝓦.𝓡 :𝟣𝟦𝟢𝟢/𝟢𝟤/𝟢𝟫
Archive
Category
Link
Code

ساخت کد بکگراند

کد بارشی قلب